بی همگان بسر شود، بی تو بسر نمیشود

این شب امتحان من چرا سحر نمیشود؟!

مولوی او که سر زده، دوش به خوابم آمده

گفت که با یکی دو شب، درس به سر نمیشود!

استرس است و امتحان، پیر شده ست این جوان

دوره آخر الزمان، درس ثمر نمیشود!

مثل زمان مدرسه، وضعیت افتضاح و سه

مهلت ترمیم گذشت، کشتی ما به گل نشست

خواستمش حذف کنم، وای دگر نمیشود!

هر چه بگی برای او، خشم و غصب سزای او

چونکه به محضر پدر، عذر پسر نمیشود

رفته ز بنده آبرو، لیک ندانم از چه رو

این شب امتحان من، دست بسر نمیشود؟

توپ شدم شوت شدم، شاعر مشروط شدم

خنده کنی یا نکنی، باز سحر نمیشود!!!