داستان آپاندیسیت از داستان های پزشکی - آسان طب

داستان آپاندیسیت از داستان های پزشکی

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars
Loading...

همه داستان ها  با هدف خاصی بیان می شوند و نکته و در خاصی در انها نهفته است. داستان های پزشکی هم از این قاعده مستثنی نیستند. داستان پزشکی آپاندیسیت داستان جالبی درباره یک پسر بچه و یک پزشک است که درس بزرگی را به همه ما میدهد. در این بخش این داستان را با هم مطالعه می کنیم.

داستان های پزشکی

آپاندیسیت از داستان های پزشکی

در داستان پزشکی آپاندیست امده است که ساعت حدود 2 بامداد بود. لحظه ای احساس کردم فرصت دارم روی صندلی و پشت میز بنشینم، وقتی نشستم تازه فهمیدم چقدر خسته شده ام. رزیدنت جراحی بودم و روز و شب سختی را در اورژانس گذرانده بودم. مشغول مرور بیماران مهم و لیست کردن کارهایی که باید بترتیب اولویت انجام دهم شده بودم،که پدر و مادر میانسالی همراه با پسر بچه 10 – 11 ساله شان که ظاهری بیجان و رنگ و رو رفته داشت جلوی میز من سبز شدند. بی تابی و نگرانی در چهره و مادر هویدا بود. به نظر می رسید از من خسته تر باشند. داستان های پزشکی

پدر گفت:این بچه آپاندیسیت داره چند تا بیمارستان بردیم گفتند باید عمل شود ولی جا نداشتند

گفتم:پس هر چه زودتر او را به بیمارستان دیگری ببرید،چون ما هم جا نداریم. داستان های پزشکی  

مادر گفت:خوب این هم کنار آنها بخوابانید.

چند دقیقه ای به سکوت گذشت. نمیدانستم چه باید بگویم. از خستگی نای حرف زدن نداشتم از اینکه حرف مرا قبول نداشتند و شرایط مرا درک نمی کردند کمی عصبانی شده بودم.

گفتم:در تهران بیمارستان زیاده. خوب یک جای دیگر بروید. داستان های پزشکی  

به گزارش آسان طب در این قسمت پدر که از شدت خستگی در کنار دیوار چمباتمه زده بود گفت: خدا شاهده از ساعت 7شب این یازدهمین بیمارستانه که ما اومدیم،هیچ جای دیگری را هم بلد نیستیم. مادر که دیگر پسرش را روی تخت معاینه خوابانده بود گفت: ما این بچه را همین جا می گذاریم و هیچ جای دیگری هم نمی رویم و رفت کنار شوهرش روی زمین نشست. داستان های پزشکی  

من با بی توجهی خود را مشغول تکمیل پرونده های بیماران قبلی کردم. چند مریض تحت نظر در تختهای اورژانس بودند که نیم ساعتی هم صرف معاینه مجدد آنها شد. امیدوار بودم پشیمان شوند و بروند ولی هنوز روی زمین نشسته بودند. ناگهان چشمم به پسرک افتاد که با نگاه معصوم و نگران خود به پدر و مادرش می نگریست، دلم سوخت کنار تختش رفتم و به او گفتم: چطوری ؟ از چه موقعی دلت درد می کنه؟ و با این کلام شروع به گرفتن شرح حال کردم.

او گفت: دلم دیگه درد نمی کنه! من در همان حال شکمش را معاینه کردم. شکم نرم بود و هیچ حساسیتی نداشت ولی کودک تب داشت. تقریباً مطمئن شده بودم که آپاندیسیت ندارد. وقتی با گوشی ریه هایش را سمع کردم رال واضحی در ریه راست داشت،بهترین تشخیص برای او پنومونی بود. داس

تان

زنگ تفریح : داستان پزشکی با نام توهم از زبان یک پزشک

های پزشکی  

وقتی پزشکان اطفال نیز او را معاینه کرده و با تشخیص پنومونی لوب تحتانی ریه راست راهی بخش اطفال بود،خنده را در چهره اش دیدم. او بعد از ساعتها آوارگی در بیمارستانهای تهران،حالا هم از تیغ جراحی نجات یافته بود و هم بالاخره یک تخت برای بستری شدن پیدا کرده بود. من نیز خود را به خاطر اینکه از همان ابتدا معاینه اش نکرده بودم سرزنش می کردم ولی از اینکه نگاه معصومانه او در دلم نفوذ کرده و باعث شده بود او را معاینه کنم،خوشحال بودم.

نکات داستان های پزشکی  

1 – پنومونی بویژه در لوب تحتانی ریه می تواند به خوبی تابلوی یک شکم حاد را تقلید کند. این مسئله در کودکان و افراد مسن بلیشتر اتفاق می افتد. بنابراین در بیماران شکم حاد نباید معاینه ریه ها، فراموش شود. داستان های پزشکی  

2 – هیچگاه با تشخیص دیگران، برای بیمار تصمیمی نگیرید، و تا خودتان بیمار را معاینه نکرده اید،دستوری برای او صادر نکنید.

امیدواریم از داستانی که در این قسمت با موضوع اپاندیست برایتان بیان کردیم بهره مند شده باشید. پس ما چه بیماریم و چه پزشک نباید به تجربیات دیگران اکتفا کنیم و خودمان هم باید در این باره تصمیم بگیریم.

لطفا هر گونه نظر خود یا تجربه شخصی تان در این باره را در قسمت نظرات عنوان کنید.

برچسب ها
1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars
Loading...

مقالات پیشنهادی جهت مطالعه ی شما

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars
Loading...